3 آبان 1388
نگاه کنید؟
دبستان ِ دستان-اَم
چقدر!
با پنجره ی ِ پیروزی
فاصله دارد!
ارسال شده توسط شاعر متروکه در ساعت 4:10 |
دوشنبه 14 مهر 1388
مادرم غنچه کرد
برادرم پَژمُرد
پدرم پَرپَر شد
با بوی ِ باروت
- از دیوارها شنیده اَم
با زبان ِ پنج اَنگُشتی
که خواهرم
در نام ِ کوچک ِ خیابان
به خواب رفت
ارسال شده توسط شاعر متروکه در ساعت 20:36 |
يکشنبه 13 مهر 1388
تقدیم به خواهر زاده ام زهرا که پروانه وار پرید
سوسن ها سراغت را می گرفتند
وقتی سَر ِ شب ِشکست
آفتاب از شیشه بالا رفته بود
تو ، چه ساده اُفتادی بالا
چرا امروز قرار ِ قناری یادت رفت
مگر حاشیه ی ِ افطار دراز نکشیده بودی
تا با آب صحبت کنی
چه با ُشکُوه لب ِ ماهی ها را َتر می کردی
مدرسه را مرتب جمع کردم
در کیف-اَت جا نبود
در جیب ِ خواستگار ِ جدید-اَت جا دادم
چه زود باردار شدند جاکلیدی های-اَت را
وقتی اشکهای-مان را در کیسه می ریختیم
فکر نمی کردیم
از پیش ِ ما
رفته ، باشی
ارسال شده توسط شاعر متروکه در ساعت 1:53 |
صفحه قبل 1 صفحه بعد

